
مهرناز کوچولوی ما در تاریخ 98/5/18 باوزن 3200 دربیمارستان مهر مشهد پابه این کره خاکی گذاشت.اونقدر درگیر بودم که نشد بیام واین اتفاق مهم روثبت کنم.هر بار مادر شدن بنظرم یه معجزست که فقط وفقط یه زن میتونه تجربش کنه.تصمیم گرفتم وبلاگ روبسپرم دست مهرانه وازاین به بعد قراره مهرانه خانم ک حالا دیگه برای خودش خانمی شده خاطرات خواهرش روثبت کنه....
ادامه مطلب
هرچقدرمیگذره بیشتربهم ثابت میشه که انتخابم وتقدیرم درست بوده. این روزهاازاینکه کنارشم وهست خیلی خوشحالم.بودنش اونقدربهم آرامش میده که حاضرنیستم لحظه ای ازش دوربشم.چقدرخوبه که بدون اینکه تلاش کنه بهم ثابت شدکه مردزندگیمه. چقدراین سالهادربرابرم سکوت کرد مردانگی کرد بزرگواری کردگذشت کردتحملم کرد آخه مگه یه انسان چقدرظرفیت داره؟گاهی فکرمیکنم شایدمردمن انسان نیست ویه فرشتست. اینروزهاحس میکنم دارم دوبار...
ادامه مطلب
همیشه باخودم میگفتم میشههرکسیهفرشته داشته باشه که وقتی میخوادگناه کنه مانعش بشه؟!خدایابخاطر این فرشته بازدارنده کوچولویی که بهم دادی ازت ممنونمحتی تصور چشمای معصومش هم بازدارندست...
ادامه مطلب
تقریبایکساله که ننوشتم ازهمون وقتی که بلاگفادردست تغییربودوسایتش بازنمیشد. منم تواین یکسال دردست تغییربودم شاید زندگی جاریست ومهرانه خانمی شده برای خودش.امسال میره پیش دبستانی ومن دغدغه مدرسه رفتنشودارم. به یادگیری زبان دوم علاقه زیادی نشون میده... بعدیکسال بازم نوشتنم نمیاد! امادوست دارم دوباره بنویسم مثل اونوقتاباذوق وپرحرارت....
ادامه مطلب